خرید بک لینک

حال من چون مهندس عمران

که ز اوضاع کار حیران است

بعد عمری دوندگی پی برد

"خانه از پای بست ویران است"

"مهدی خدا پرست مهندس و شاعر"

روز  مهندس خجسته باد

و این اولین بار است از ایجاد این وبلاگ  روز مهندس در ان تبریگ گفته می شود.

و این مدیون مهندس خداپرست می باشد

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:27

از فروردین ۱۳۸۴ لغایت فروردین ۱۴۰۱اجازه می فرمایید ما مرخص شیم؟نزدیک به یک سوم عمر ما در اینجا گذشت!بی خیال امیر بزار تاریخش یه تاربخ رند باشد .تو عمرت یک بار هم که شده سلیقه بخرج بده!خودم به خودم!چشم .تا سال ۱۴۰۴ خوبه؟بدک نیست البته تا ۱۴ فروردین!خودم:چشم اگر عمری بود.حتمن.لطفن اینقدر غر نزن.اخه آدم که یک سوم عمرشو  همینجوری ول نمی کنه و بره بزنه به چاک جاده!اخه...اخه ندارهما که گفتیم به روی چشم پس دیکه لطفن این بحث را ادامه نده!باز کن اون اخم گره خورده در ابروان را لطفن!.بعضی جاها بهار زیبایی ست.بهار هم لطفش دیگر مثل قدیما فراگیر نیست.جاهایی دیدم گندم زار های دیم افسرده شدن.از بی بارانی.و کشاورزان افسروه تر از لی معیشتی....

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:27

خاطر خیطر شریفتان که هست قصه ای گفتم شاید نیمه تمام از دهه شصت و جبهه و ..بعد از مدتها که کمی از شدت درگیری در خط مقدم کاسته شد نگاهی در ایینه شکسته گوشه سنگر انداختم.باور بفرمایید اصلن شبیه امیر کیهانی که من می شناختم نبود.صورت سوخته لبهای داغمه بسته.موهای سرو ریش ژولیده.ما که خودمان را تالی ارنستو چکوارا می دانستیم چیزی شبیه انسان عصر ناندرتال که سهله لباسها مندرس پوتینها پاره و پاها تاول زده .چی بگم که خودم از قیافه ام وحشت کردم.تصمیم گرفتم برم کرمانشاه هم سر و صورتی صفا بدم و هم حمامی و کفشهامو بدم پینه دوز و اگر شد یک دست لباس خاکی رنگ سربازی هم بخرم.چونکه ان لبهاسها بنظرم دیگر به درد پاک کردن کف زمین هم نمی خوردند.باری یک تویوتای سوسماری برداشتم و رفتم.به قول ناصر خسرو قبادیانی به گرمابه شدم و شوخ از بدن و موی از سر و صورت و زهار بزدودم!!!شهر نیز دست کمی از جبهه نداشت و نیمه خالی به دلیل بمبارانهای پیا پی.باری چند دست لباس زیر و دو دست لباس سربازی خریدم و پوتینهام که که کفه از رویه شان جدا شده بود را دادم دوختندشکمی هم از یک چلوکبابی در همان نزدیک بازار سنتی در اوردم.اولین غذای گرمی بود که بعد از چهل روز می خوردم.هنوز نصف روز فرصت داشتم.ماشین را گوشه ای پارک کردم .در محله های قدیمی شهر شروع به پرسه زدن کردم.کوچه های باریک و پر پیچ و خم.با درب و کلونهای قدیمی.ناگهان در نزدیک به انتهای یک کوچه باریک و بن بست چشمم به سر در ساختمان نیمه مخروبه ای افتاد.با خطی عجیب عباراتی بر سردرش گچ بری شده بود.خوب که دقت کردم خطوط به حروف عبری نوشته شده بودند.در بسته بود.فقط پیر مردی تکیه به دیوار مقابل روبروی در نشسته و ژولیده تر من چند ساعت پیش در حال سیگار کشیدن.سلام ک

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:27

صفحه بندی